( ̄^ ̄)

دوشنبه 26 آذر 1397 || 18:34

نویسنده: ^.^ ガザル ^.^ ||
یه مدتیه حس میکنم 

حالم از همه‌ی معلما بهم میخوره( ̄^ ̄)

شما هم همین حس رو دارید عایا ؟ :/



کامنت: ( ̄ω ̄;)


تکست × 43

پنجشنبه 15 آذر 1397 || 20:44

نویسنده: Μλнλπλ ||

زندگی ما آدما مثل تاس میمونه
هیچوقت نمیدونیم عدد بعدی که در  میاد چیه !!!



کامنت: نظرات


آسایشگاه

پنجشنبه 8 آذر 1397 || 23:12

نویسنده: Μλнλπλ || ارسال شده در: رمان و داستان

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت ، گفت : آقا ببخشید ، مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه ، من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا ، این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید .
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا ، اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه ، پیر زن رو پیدا کردم ، گفتم این امانتی مال شما است گفت حامد پسرم تویی ؟
گفتم نه مادر ، دیدم دوباره گفت : حامد تویی مادر ؟
دلم نیومد این سری بگم نه ، گفتم آره ، پیرزنه داد زد میدونستم منو تنها نمی ذاری ، شروع کرد با ذوق صدا کردن پرستا که دیدی پسر من نامهربون نیست ؟ پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید ؟
تا گفتم آره دستمو گرفت ، گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده باید تسویه کنید .
حالا از من هی غلط کردم و اینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن آخر چکو نوشتم و دادم دستش ، ولی ته دلم راضی بود که باز این پیرزنو خوشحال کردم  ، هر چند که پسرش خیلی ... بود .
اومدم از پیرزنه خداحافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه ، رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد بیا تو مادر !!!



کامنت: نظرات


آدم زرنگ

پنجشنبه 1 آذر 1397 || 22:04

نویسنده: Μλнλπλ || ارسال شده در: رمان و داستان

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش .
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت
طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد
مرگ : نه اصلا راه نداره . همه چی طبق بر نامه است . طبق لیست من الان نوبت توئه
اون مرد گفت : حداقل بزار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره . توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت . مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت و مرد وقتی مرگ خواب بود لیست رو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه .
مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت !
بخاطر ان محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گ رفتن میکنم !



کامنت: نظرات