قسمت نهم *مرگ اتفاقی*

یکشنبه 20 خرداد 1397 19:29

äæíÓäÏå : *غـــــــــزل*
ÇÑÓÇá ÔÏå ÏÑ: رمان ¡
کونیچوا 
#-#
قسمت 9 رو هم نوشتم 
$ــ$
حالا اگه زحمتی نیس برو ادامه 


 پ.ن= یه چیزی ببخشید که فامیلی یونا با اسم سانی یکیه :(

تا اینکه نیک لب به سخن گشود. گفت = شما چند سالتونه ؟ گفتم= 15 سالمونه. نیک=پس هنوز خیلی بچه اید نائو که از دست نیک خیلی عصبانی شده بود و ناراحت هم بود گفت = به ما میگی بچه ؟ خودت خیلی پیر هستی فکر می کنی بقیه بچن . نیک بعد از چند دقیقه دوبار به صحبت کردن ادامه داد -حالا چه مشکلی پیش اومده که شما اینجا زندانی هستید ؟ گفتم= نمی دونم یه مشته ادمه .... نه ...خو.... بلافاصله نائو به پهلو زد منظورشو فهمیدم به حرفم ادامه دادم ... حالا هر چی دیون شدن و مردمو میکشن  اذیت میکنن . نیک= شما چند وقته اینجایید . نائو= فکر کنم یه هفته ای باشه . نیک که از جایش بلند شده بود و داشت راه میرفت در افکارش غرق شده بود دیگه ساعت 5:30 شده بود و نیم ساعت بیشتر فرصت نداشتیم . نیک بعد از 10 دقیقه تامل جلوی در رفت و در رو باز کرد و گفت =  بلند بشید بدویید اونا الان میان . من و نائو یه لحظه به هم نگاه کردیمم و گفتیم = دستامون چی ؟ نیک سریع به سمت ما اومد و از تو جیبش یه چاقو برداشت و دستمون رو باز کرد . ما هم با تمام سرعت خودمون دویدیم به سمت خروجی مدرسه چند دقیقه بیشتر فرصت نداشتیم سریع به جلو در رفتم . دیدیم که در قفله حتما اونا پیش بینی چنین چیزی رو کرده بودند .داشتیم فکر می کردیم که نائو به گوشه حیاظ اشاره کرد . منظورش رو فهمیدم سریع رفتیم  و از راهوی گوشه حیاط به پشت مدرسه رفتیم اون هم قفل بود . به نائو گفتم = دیگه وقت نداریم بیا بیا این نردبون رو بذاریم از بالای در بریم . نائو گفت = باشه  . و از مدرسه خارج شدیم چند متر اون طرف تر انگار نرسیا و لایتو منتظرمون بودن . ما از دیدن اونا ها تعجب کردیم و عقب عقب رفتیم اونا لبخند رضایت بر لبشون نشسته بود . انگار همه چیز برنامه ریزی شده بود . انگار نیک سر مون کلاه گذاشته بود . نائو = یواش گفت بیا از اون طرف فرار کنیم . با عصبانیت اما اروم گفتم = مگه نمی بینی بن بسته . دیگه هیچ را چاره ای نبود تا ...........  

چطور بود؟
نظرتون رو بگین @ــ@

안녕히 가십시오 {خداحافظ}



ÏíϐÇååÇ : نظراتون واسه رمان
ÂÎÑíäæíÑÇíÔ: دوشنبه 21 خرداد 1397  00:32