قسمت هشتم *مرگ اتفاقی*

یکشنبه 13 خرداد 1397 05:17

äæíÓäÏå : *غـــــــــزل*
ÇÑÓÇá ÔÏå ÏÑ: رمان ¡
سلام  به روی ماهتون 

قسمت هشتم اوردم براتون 

حالا بپر ادامه لطفا


نگاهی به لایتو کرد و گفت= اماده ای لایتو جان ؟ لایتوگفت= اماده تر از همیشه . دادزدم= اماده چی ؟ لایتو اومد جلو و دندوناشو نشون داد. ما تازه اصل ماجرا رو فهمیدیم. نائوگفت=یعنی تو ... لایتوادامه داد= افرین چه عجب یه چیزی رو فهمیدید . گفتم = الان هم .... نرسیا =بــــــــــــله . لایتو سمتمون  اومد . خیلی جیغ زدیم ولی کسی نبود که صدامون رو بشنوه . لایتو گفت = نرسی کمک می خوام بهتره از کدوم شروع کنم؟؟نرسیا = تا 10 بشمار به هر کدوم افتاد از اون شروع کن . لایتو تا 10 شمرد و به نائو افتاد . نائو داد زد = ای کثافت ها .... که  صدای گریش  به گوش رسید .{من از بچگی با نائو دوست بودم ولی تا به حال گریش رو ندیده بودم} . لایتو یه ذره از خون اون رو مکید و گفت = وای دیه اصلا میل ندارم فردا میام و خودمو سیر می کنم . نرسیا به لایتو گفت = بهتر نیس یکی رو نگهبان بذاریم تا مراقبشون باشه ؟ لایتو گفت = نظر خوبیه حالا کی رو بذاریم ؟ نرسیا گفت = من دیگه نیازی به راننده ام ندارم پس نیک رو میزارم و لوگان  هم دستیار مه و هرجا نیک  باشه اونم هست . لایتو= باشه خوبه. نرسیا به نیک زنگ زد و نشانی مدرسه رو داد . نیک هم به سرعت خودشو رسوند . نیک و لوگان اومدن و لایتو و نرسیا رفتن . نیک همین طوری نشست جلوی ما و لوگان هم بالای سر ما برا ماخیلی عجیب بود لوگان با اینکه کلاغ بود از لوستر مثل خفاش اویزون شده بود .لوگان انقدر اون بالا نشت تا خوابش برد . نیک همین طوری داشت ما رو نگاه میکرد و نائو هم ناراحت بود من زدم زیر گریه = اخه چرا باید اینجوری بشه چرا من تو این مدرسه ثبت نام کردم و.... نائو هم منو همراهی کرد . انقدر گریه کردیم که ساعت 5 شد . اونا ساعت 6 میومدن و ما هم باید خودمون رو خلاص می کردیم تا اینکه نیک.......    

خب اینم قسمت 8 
مثل همیشه بد شده 
پایانش رو چکارکنم؟ 
خوب باشه یا بد ؟
قسمت بعدی رو شنبه میزارم 
به علت مسافرت 
دوست زرنگ و باهوش 
نظر نشه فراموش 



ÏíϐÇååÇ : نظراتون واسه رمان
ÂÎÑíäæíÑÇíÔ: یکشنبه 13 خرداد 1397  12:30