قسمت ششم *مرگ اتفاقی*

دوشنبه 7 خرداد 1397 00:54

äæíÓäÏå : *غـــــــــزل*
ÇÑÓÇá ÔÏå ÏÑ: رمان ¡
سلام

قسمت 6 رمان

برو ادامهـــــــــــــــــــــــــــــــ

اینم پوستر جدیدش



تا اینکه خوابم برد و وقتی از خواب بیدار شدم فکر کنم کلی از مدرسه گذشته بود . صدای یه نفر از جلوی در می اومد . صدای نائو بود هی پشت سر هم تکرار می کرد سانی تو اونجایی زنده ای من تا جایی که توان داشتم داد زدم اره لطفا منو نجات بدید . نائو گفت = باشه الان نجات میدم ولی هر چی زور زد نتونست درو باز کنه . گفت = وایسا یه پیشنهاد عالی دارم الان میام پیشت . دقایقی نگذشت که یک دفعه صدای مهیبی اومد و تمام شیشه های دفتر شکست نائو از پایین داد زد الان میام پیشت ولی یهو صدای جیغش بلند شد می گفت ولم کنید خبیث ها باید برم سانی رو نجات بدم . من متوجه شدم که نرسیا و لایتو اونو گرفتن داد زدم با نائو کاری نداشته باشید خواهش می کنم ولی فکر کنم صدامو نمی شنیدند زنگ تعطیلی که خورد همه بچه ها رفتند ولی نمی دونم نائو رو چکار کردن . نرسیا و لایتو در رو باز کردن و اومدن تو نائو هم همراهشو بود از یه طرف خوشحال بودم که بلائی سر نائو نیانده از یه طرفی هم می ترسیدم می خوان باهامون چکار کنن این گروه 2 نفره ای که من دیده بودم همه کاری ازشون برمی اومد. لایتو اومد سمت من و گفت = هوم پس می خواستید با دوستت فرار کنی ؟ جوابشو ندادم زد تو صورتم و سوالشو تکرار کرد . نرسیا گفت = بزار همون کاری که باهاش کردیم رو سر دوستش بیاریم . لایتو گفت = فکر خوبیه . گفتم = نکنیدش تو رو خدا نکنیدش . نرسیا گفت = چون تو میگی می کنیمش داشتم جیغ می زدم که دهانم رو با چسب بستن . نائو رو مثل من به سقف بستن و به اونم زدن . نرسیا گفت = حالا وارد مرحله ی دوم میشیم . ما رو از سقف باز کردن و بردن تو یه انباری که تو اتاقه بود و دوباره اویزان شدیم در اتاق رو بستن و گفتن  و خوش بگذره  با خودم گفتم = اینجا با اونجا که فرقی نمی کنه نائو به زور که چسب روی دهنش بود  یه ذره پایین اومد و  گفت = باید مراقب خودمون باشیم چون تو این اتاق .......



ÏíϐÇååÇ : نظراتون واسه رمان
ÂÎÑíäæíÑÇíÔ: جمعه 11 خرداد 1397  15:59



نمایش نظرات 1 تا 30