قسمت پنجم*مرگ اتفاقی*

جمعه 4 خرداد 1397 02:00

äæíÓäÏå : *غـــــــــزل*
سلـــــامــــ ببخشید که قسمت پنجم انقدر طول کشید 

حالا برو ادامهـــــــــــــــــــــــــــ


وقتی به هوش اومدم چیزی که دیدم رو باور نمی کردم . لایتو بود همون کسی که نرسیا همیشه باهاشه . اون مشغول حرف زدن با نرسییا بود منم دور اطراف رو نگاه کردم . متوجه شدم توی مدرسه و توی دفتر مدیر هستم و اویزان از سقف پس مدیر مرموز مدرسه لایتوعه و نرسیا هم همکار یا بهتره بگم نامزدشه . تو فکر این بودم که خودمو یه جوری ازاد کنم که اونا اومدن . منم با کمال خونسردی گفتم برا چی منو گرفتید ؟ نرسیا گفت = چقدر احمقی واقعا نمیدونی ؟؟ منم صدا محکم تر کردم و گفتم = نه نمی دونم بعدم احمق خودتی . نرسیا می خواست حرف بزنه که لایتو حرف نرسیا رو قطع کردگفت = خودت حدس بزن برا چی گرفتیمت ؟ گفتم = چون مرز دارید . گفت = اشتباه حدس زدی و الان جاشه که حسابی درد بکشی . نرسیا گفت= منم می خوام دردشو زیاد تر کنم . من واقعا نمی دونستم می خوان بام چکارم کنم ولی می دونستم جونم در خطره . تو همین فکر بود م دیدم نرسیا منو اورد پایین منم خوشحال شدم ولی یه شوکر برقی بغلش بود گفت = لخ شو مگر نه .... گفتم = نمی شه اگرم می شد هرگز این کارو نمی کردم .نرسیا شوکر را اورد جلو و من دیگه هیچ نفهمیدم وقتی بلند شدم دیدم دوباره اویزون به سقفم ولی لباس تنم نیست و نرسیا و لایتو جلوم وایسا دند و دارن بهم می خندن . گفتم = مگه خنده داره عوضی ها - چرا لباس منو در اوردین ؟؟ لایتو گفت = اماده ی درد ترسناک هستی و به نرسیا گفت شروع کنه و نرسیا میله رو برداشت و شروع کرد زدن به من اونقدر بهم زدن که از تمام دنم خون می اومد . دیگه خورشید غروب کرده بود و هوا حسابی تاریک بود . لایتو به نرسیا گفت = بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم .  نرسیا گفت = باشه عزیزم . و نرفتن منم مودم تو اتاق تنها هیچ اومدی نداشتم و خیلی می ترسیدم تا اینکه ................


اومیدوارم خوب باشه 
خودم احساس می کنم داره  خوب میشه ولی از یه طرف هم اصلا روحیه ندارم بقیه بنویسم 
تابستون می خوام برم کلاس نویسنده گی اون موقع با کلی رمان میام پیشتون البته اول اینو 
تموم می کنم بعد اگه شد رمان جدید می نویسم 
خواهش می کنم روحیه بدید


آنیانگهی کاشیپشییُ{خداحافظ}



ÏíϐÇååÇ : نظراتون واسه رمان
ÂÎÑíäæíÑÇíÔ: جمعه 11 خرداد 1397  15:24