آدم زرنگ

پنجشنبه 1 آذر 1397 || 22:04

نویسنده: Μλнλπλ || ارسال شده در: رمان و داستان

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش .
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت
طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد
مرگ : نه اصلا راه نداره . همه چی طبق بر نامه است . طبق لیست من الان نوبت توئه
اون مرد گفت : حداقل بزار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره . توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت . مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت و مرد وقتی مرگ خواب بود لیست رو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه .
مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت !
بخاطر ان محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گ رفتن میکنم !



کامنت: نظرات